دیروز بابات ، من و تو در یکسال و سی و هفت روزگیت
دُخی جونم
دیروز صبح ![]()

![]()






![]()

با حس خوبی شروع نشد ، بازم مرور خاطرات آزار دهنده کسایی که ادعای مهربونی و محبتشون میشه و جز آزار دادن به من و بابات کاری دیگه ای بلد نیستن....خیلی راحت پا روی اونچه که حق بابات بوده پا گذاشتن و یک آب هم روش...البته قبول دارم ظالم اونیه که بذاره حقشو بگیرن و خوب بابات آدمی نیست که سنگینی تنگ نظری رو تحمل کنه و ابنه که میسپاره به زمان که یک روزی به موقع جواب بده......................به هر حال صبح دیروز حالم خوب نبود ، انواع جیغ ها و گریه هایی که جون باباتم به لبش رسونده بود هم سر داده بودم ولی در نهایت آروم شدم....بد تر از همه اینکه سر و کله اون جماعت هم ناغافل بعد از 2 ساعتی که از جیغهای من گذشته بود در خونمون پیدا شد...و من به خاطر بابات بازم حرفی نزدم و به روی خودم نیاوردم. واقعا به تمام معنا آدمهای سخیفی هستن
اما
بعد از ظهر 



چقدر برام خوشحال کننده بود ، چون تورو برای اولین بار بردیم شهر بازی و تو رو سوار یک موتور سیکلتی کردیم که حرکات نرم و دلربا گونه ای داشت : خیلی خوشت اومد
سوار یک ترن اسباب بازی تک سر نشین شدی: حست بسیار عالی بود
سوار یک جت شدی: ترسیدی
و یک ماشین ثابت هم که با فرمونش هدایت میشد هم سوار شدی : اینقدر لذت بردی و کیف کردی که حاظر نمیشدی بیای پایین
آخر شب :![]()
![]()
![]()
![]()
بابات دست تو رو گرفته بود و کمکت کرد و تو حدود بیست قدمی رو برداشتی
نمیدونی چقدر ذوقت میکردیم و در آخر یک قدم به تنهایی برداشتی
این درست وقتی اتفاق افتاد که تو نزدیک اتمام چهارده ماهگیت بودی

با کمک خدا امیدوارم و مطمئنم قدمهای خیلی محکمتر مهمتر و بزرگتر و پر ثمرتری در زندگین بر میداری که جای اونها برای همیشه در همه ذهنها و در این کره زمین باقی میمونه چون تو آدم بزرگی هستی ، از حالا معلومه و اینو میبینم
آمین برای اجابت همه دعاهام و همه دعاها
٢خرداد1390
عکسهای مربوطه در 10 خرداد آپلود شده


دیروز بابات ، من و تو در یکسال و سی و هفت روزگیت
